تبلیغات
مجله پایداری سرو سرخ ((کانون دانش آموختگان ادبیات پایداری فارس)) - جشن پتو
مکان تبلیغات متنی شما
درباره ما
آخرین مطالب
لینکستان
آمار سایت
 
مکان تبلیغات شما مکان تبلیغات شما Create your flash banner online in 5 step
                                                    جشن پتوPDFچاپنامه الکترونیک
بعد از فكه به دوكوهه آمده بود تا بعضی وسایل مورد نیاز را به جلو ببرد.پیاده در اطراف زمین صبحگاه قدم می‌زد و در حالی كه ایام خوش جنگ و صبحگاه‌های عظیم لشگر را در ذهن می‌گذراند، با خود نجوا می‌كرد:دوكوهه، السلام ای خانه عشق سلام ما به تو میخانه عشق در همین حین به یكی از دوستان زمان جنگ برخورد كرد كه به طرف حسینیه‌ی حاج همّت می‌رفت.

alt

 


شهدایی که با التماس رخ گشودند:
تا آمد به خودش بجنبد، ریختیم دورش.

دست و پایش را گرفتیم و خواباندیم روى زمین.

کمى رحم کردیم و با بیل دستى رویش خاک ریختیم.

فقط سرش بیرون بود که بتواند نفس بکشد.

سنگى مثل گورستان فیلم‌هاى وسترن رویش گذاشتیم و رفتیم.

گفتیم که: «باید تا غروب اینجا زیر خاک باشى و به شهدا التماس کنى تا خودشان را نشان دهند».

یک ربع بیشتر نگذشته بود که کنار سید میرطاهرى ایستاده بودم و جایى را که على محمودوند با بیل مکانیکى زیرورو مى‌کرد، از نظر مى‌گذرانم.

ناگهان تخت سیاه‌رنگ پوتینى نمایان شد.

فریاد زدم، داد زدیم، على آقا دستگاه را نگه داشت و آمد پایین. کمى خاک‌ها را کنار زدیم.

پیکر شهیدى نمایان شد. خوشحال شدیم و صلوات فرستادیم.

اینجا صلوات بازارش گرم است. اگر شهید پیدا نکنند، صلوات نذر مى‌کنند و اگر هم پیدا بکنند، از شادى صلوات مى‌فرستند.

اولین کارى که کردیم، این بود که سید وحید را از زیر خاک درآوردیم تا او هم شاهد درآوردن شهید باشد.

هرچه که باشد، التماس او باعث نمایان شدن شهید شد.

شهید را که درآوردیم، متأسفانه هیچ پلاک یا کارت شناسایى یافت نشد.

در کمال ناراحتى ولى شکر خدا، او را در کیسه‌اى گذاشتیم و از کنار پاسگاه 30 راه مقر را در پیش
گرفتیم. حتماً خودش مى‌خواسته که گمنام بماند.

راوی: حمید داودآبادی

 
*************************
شوخی‌های دوستانه با میهمان:
در میان همه‌ی آداب، شوخی‌های خاص میهمانی هم خالی از لطف و حكمت نبود.

بچه‌‌ها با برادرانی كه به اصطلاح نزدیكتر و ندارتر بودند، برنامه‌هایی داشتند.

از آن جمله بود:

درست كردن غذا و خوراكی كه شخص میهمان دوست نداشت و بعد دعوت او به چادر و سنگر و به زور خوراندن آن غذا به ایشان.

شوخی دیگری كه رایج بود، این بود كه اگر غذا به اصطلاح چرب بود و پذیرایی اساسی؛

مثلاً غذا مرغ بود یا سر و كله‌ی خشكباری مثل پسته و فندق پیدا می‌شد،

بعضی از بچه‌ها راه می‌افتادند، از این سنگر به آن سنگر سر می‌زدند و با گفتن: یا الله، میهمان حبیب خداست، در غم آنها شریك می‌شدند!

شوخی‌های دیگری هم بود نظیر سیاه كردن میهمانان با نقشه‌ی قبلی و اجرای جشن پتو و زدن كتك مفصل به آنها و از همه جالب‌تر، دارزدنِ! میهمان كه با مشاركت همه‌ی بچه‌ها عملی می‌شد.

وقتی غذا یا میوه‌ای را به میهمان تعارف می‌كردند، همزمان می‌گفتند؛ اگر حرارت داری بردار بخور! یا اگر دوستی از جلوی چادرشان رد می‌شد و می‌خواستند او را به درون چادر دعوت كنند، می‌گفتند: بفرما! و بعد از مكثی می‌گفتند: البته اگر از قلم پات (پایت) سیر شده‌ای؛ و امثال این عبارات

 

از خود شهید طلب کمک کردیم :

با اکیپ تفحص مفقودین تیپ یکم از لشگر 7 حضرت ولیعصر «عج» در تنگه‌ی چزابه و منطقه‌ی عملیاتی والفجر 6 مشغول به کار شدیم.

در یکی از موارد تفحص، شهید بزرگواری را پیدا کردیم که تنها عکس دختر کوچکی درون جیبش سالم مانده بود و مابقی پوسیده بود.

دلم واقعاً شکست. در مقابل این شهید واقعاً احساس حقارت و کوچکی می‌کردم.

خیلی دوست داشتم با او حرف بزنم، زبانم بند آمده بود و فقط به پیکر نازنین او و تنها عکسی که از او به دست آمده بود ـ که ظاهراً عکس فرزندش بود ـ نگاهم خیره شده بود!

خیلی تلاش کردم پلاک او را پیدا کنم ولی بی‌نتیجه بود.


چند روز گذشت. هرگاه از آن مسیر رد می‌شدم، به یاد آن شهید بزرگوار و عکس دختر کوچک او می‌افتادم، اینکه این عزیز گمنام مانده بود، ناراحت و مغموم بودم.
حس غریبی به من می‌گفت، دوباره به محل کشف پیکر برگرد و جستجو و تلاش کن.

حقیقتاً چند روز شدیداً در اطراف محل کشف پیکر گشتم ولی بی‌نتیجه بود!

وقتی به یاد فرزند این شهید بزرگوار و اینکه خانواده‌ای چشم انتظارش می‌باشند می‌افتادم،منقلب می‌گشتم.

روز آخر مأموریت در این منطقه بود و تصمیم داشتیم از این منطقه خارج شویم.

سوار تویوتا شدم و به محل مورد نظر رفتم.

از ماشین پیاده شدم و قدری با خودم نجوا کردم و با اشاره به محل کشف پیکر،

خیلی خودمانی به شهید گفتم:

«جان مولا، مددی کن تا از این محل با دست پر باز گردم، من که می‌دانم تو شاهدی و ناظر،

بیا به خاطر خدا و خانواده و فرزندت، ما را پیش خدا و خانواده‌ات رو سفید کن

تا لااقل من اسمی و مشخصاتی از تو به دست آورم.»

نمی‌دانم این زمزمه‌ها چقدر طول کشید، ولی احساس کردم هوا رو به تاریکی می‌رود،

ناگهان بدون اراده دستم به طرف بیل دستی که در پشت تویوتا بود، رفت و با برداشتن بیل حرکت کردم.

هر قدمی که برمی‌داشتم با نام خدا و ائمه اطهار(ع) بود. یا زهرا(س)، یا حسین(ع)، یا علی(ع) و ذکر صلواتی که نذر کرده بودم، ورد زبانم بود...

بیل چهارم یا پنجم بود که در میان خاک‌ها درخشش فلزی توجهم را جلب کرد و قلبم شروع کرد به تپیدن، و از خود بی‌خود شدم.

احساس کردم در مقابل عظمت آن پلاک، هم کوچک هستم و هم حقیر.

آری آن تکه فلز، پلاک شناسایی آن شهید بزرگوار بود که با درخشش خود نور و امید بیشتری را به قلب و ایمانم بخشید.

راوی: برادر جانباز بروجردی
فداکاری بسیجی:سال 74 بود و فصل پاییز، که در منطقه‌ی عملیاتی والفجر یک در فکه، میدان مینها را می‌گشتیم تا جاهای مشکوک را پیدا کنیم.بعد از کانالی که برای مقابله با حمله‌ی بچه‌ها زده بودند، میدان مین وسیعی قرار داشت.نزدیک که شدیم، با صحنه‌ای عجیب رو به رو شدیم.اول فکر کردیم لباس یا پارچه‌ای است که باد آورده، ولی جلوتر که رفتیم، متوجه شدیم شهیدی است که ظاهراً برای عبور نیروها از میان سیم‌های خاردار، خود را روی آن انداخته است تا بقیه به سلامت بگذرند.
بند بند استخوانهای بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتی دوازده ساله روی سیم خاردار دراز کشیده بود.

دوازده سال انتظاری که معبر میدان مین را هم به ما نشان می‌داد.

فهمیدیم که لشگر عاشورا در این محدوده عملیات کرده است.

همیشه یه بطری آب همراش بود. اما هیچ وقت ندیدم توی شلمچه در حین کار آب بخوره
رفتیم برای تفحص شهدا
یه خاکریز بود که جلوش سیم خاردار کشیده بودند.دو شهید رو دیدم که به سیم خاردار جوش خورده بودند.پشت سر آنها هم چهارده شهید دیگر افتاده بود.مجید بعضی از آنها را به اسم می شناخت.

مخصوصا آنهایی که روی سیم خاردار خوابیده بودند.جمجمۀ شهدا هم با کمی فاصله روی زمین افتاده بود.مجید بطری آب را برداشت.روی دندان های جمجمه می ریخت و گریه می کرد.

می گفت: بچه ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا آب نداشتم.
تازه! زحمی بودین و آب براتون ضرر داشت!...

مجید روضه خوان شده بود و ...

تازه اون موقع بهمون گفت که چرا آب نمی خوره

می گفت هر وقت میخام آب بخورم یاد صحنه ی تشنگی اینا می افتم ،دیگه نمی تونم آب بخورم

راوی : محمد احمدیان از اعضای گروه تفحص شهد

 

کی زودتر به خدا میرسه؟ فکّه یا مکّه؟

بعد از فكه به دوكوهه آمده بود تا بعضی وسایل مورد نیاز را به جلو ببرد.پیاده در اطراف زمین صبحگاه قدم می‌زد و در حالی كه ایام خوش جنگ و صبحگاه‌های عظیم لشگر را در ذهن می‌گذراند، با خود نجوا می‌كرد:دوكوهه، السلام ای خانه عشق سلام ما به تو میخانه عشق در همین حین به یكی از دوستان زمان جنگ برخورد كرد كه به طرف حسینیه‌ی حاج همّت می‌رفت.
سلام و علیك گرمی كرد. حرارت احوال‌پرسیِ طرف مقابل بیشتر بود.
سعید را گرم در آغوش گرفت و با تبسمی گفت:آقا سعید، اگه دیگه ما رو ندیدی، حلالمون كن.

ـ خیره داداش، كجا ان شاء الله؟

با اجازتون اسمم دراومده، داریم میریم حج عمره.
سعید تبسم زیبایی كرد. چشمانش را به دیدگان او دوخت و گفت:ان شاء الله كه قبول باشه. تو داری میری مكه، من دارم میرم فكه. بریم ببینیم كدوممون زودتر به خدا می‌رسیم!
... دو هفته‌ای گذشت و آن مسافر، از حج برگشت، خوشحال و شادمان. چه بسا سوغاتی،آب زمزمی هم از مكه برای سعید آورده بود.

وارد محل كه شد چشمش را اعلامیه روی دیوار خیره كرد.خوب دقت كرد، نگاهش روی عكس و اعلامیه قفل شد،عكسی زیبا كه خیلی آشنا بود، زیر عكس نوشته شده بود:

«شهید سعید شاهدی، شهادت: فكه 2/10/74 به هنگام تفحص
 
 
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
امكانات جانبی