تبلیغات
مجله پایداری سرو سرخ ((کانون دانش آموختگان ادبیات پایداری فارس)) - خاطرات خنده دار
مکان تبلیغات متنی شما
درباره ما
آخرین مطالب
لینکستان
آمار سایت
 
مکان تبلیغات شما مکان تبلیغات شما Create your flash banner online in 5 step
  خاطرات خنده دار
ارسال :محمود عباسی



 

تو حوری هستی؟

فکر کردم که شهید شدم و الان توی بهشتم. اما هنوز حالم جا نیامده که بروم میوه بخورم و زیر درخت ها گشتی بزنم. پرستار یک دفعه وارد شد. من هم که فکر می کردم در بهشت هستم. گفتم: تو حوری هستی؟ پرستار که فکر کرده بود خیلی زیباست . گفت: بله من حوری هستم. من هم گفتم: اگر تو حوری هستی پس چرا این قدر زشتی؟ پرستار عصبانی شد و آمپول را محکم در دستم فرو کرد.

 

کمپوت

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده.

 

پلنگ صورتی

شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .

نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)

معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته.

 

عباس

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!

                           --------------------------------------------

                               آبگوشت شیشه ای

شلمچه بودیم!


بی سیم زدیم به حاجی که:" پس این غذا چی شد؟"
خندید و گفت:" کم کم آبگوشت می رسه!".


دلمون رو آب نمک زدیم برای یه آبگوشت چرب و چیلی، که یکی از بچه ها داد زد:" اومد! تویوتای قاسم اومد!".
خودش بود. تویوتا درب و داغون اومد و اومد و روبرومون ایستاد.
قاسم، زخم و زیلی پیاده شد.
رختیم دورش و پرسیدیم:" چی شده؟"
گفت:"تصادف کرده ام!".
- غذا کو؟


گفت:" جلو ماشینه".
در تویوتا رو، به زور باز کردیم و قابلمه آبگوشتو برداشتیم.
نصف آبگوشتها ریخته بود کف ماشین و دور قابلمه.


با خوشحالی می رفتیم، که قاسم از کنار تانکر آب داد زد:" نخورید! نخورید! داخلش خورده شیشه است".
با خوش فکری مصطفی رفتیم یه چفیه و یه قابلمه دیگه آوردیم و آبگوشتها رو صاف کردیم.
خوشحال بودیم و می رفتیم طرف سنگر که دوباره گفت:" نبرید!نبرید! نخورید!".


گفتیم:" صافشون کردیم".


گفت:" خواستم شیشه ها رو دربیارم، دستم خونی بود، چکید داخلش".
همه با هم گفتیم:" ا ه ه ه !! مرده شورت رو ببرند! قاسم!"

 و بعد ولو شدیم روی زمین.
احمد بسته ی نون. ، رو با سرعت آورد و گفت:" تا برای نونها مشکلی پیش نیومده بخورید!".
بچه ها هم، مثل جنگ زده ها حمله کردند به نونها.


                    -------------------------------------------------------

                         عراقیها داشتند کنار جنازه پاکش می رقصیدند

خیلی با هم دوست بودیم.

گفتند:" چون توی عملیات احتمال داره برای یکی از شما اتفاقی بیوفته، صلاح نیست با هم باشید. چون دیگه نمی تونید بجنگید."


قبول کردیم. او به گردان یونس (ع) رفت و من هم در گردان امام حسین(ع) ماندم.
چند روز به عملیات مانده بود، که برای وداع آخر سراغ من آمد.
اما من در گردان نبودم. ندیدمش.

برایم پیغام گذاشته بود که " این عملیات آخر منه."
به سراغش رفتم. گفتند جلو رفته است.
به منطقه رفتیم. سراغش را گرفتم. گفتند برای عملیات رفتند.


بعد از عملیات به تعاون رفتیم. یک فیلم از تلوزیون عراق گرفته بودند.
گفتند بیاید ببینید، شاید بتوانید بچه های گردان را شناسایی کنید تا به خانواده هاشان خبر دهیم.
حسن را آنجا دیدم؛ کنار آب اروند. خیلی آرام روی خاک افتاده بود.


عراقی ها داشتند کنار جنازه پاکش می رقصیدند.


پس از چند سال، بچه ها جنازه اش را در تفحص پیدا کردند. سر نداشت.

فقط یک مشت استخوان بود.
بعثی ها دور پیکرش رقصیده بودن و .. سرش را...

 


خدایا ما را شرمنده ی شهدا قرار مده 

   


 
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
امكانات جانبی