تبلیغات
مجله پایداری سرو سرخ ((کانون دانش آموختگان ادبیات پایداری فارس)) - پلاك49
مکان تبلیغات متنی شما
درباره ما
آخرین مطالب
لینکستان
آمار سایت
 
مکان تبلیغات شما مکان تبلیغات شما Create your flash banner online in 5 step

      از روزهای آشنا وپرشور دفاع مقدس آنچه فرا روی ماست خاطراتی است که گاه در لابلای کتاب ها ، روزنامه ها و گاه در گفته های سرداران و یادگاران آن روزهای پر حماسه برجاست وهربار با خواندن آن ها آهی می کشیم ومی گوییم :یادش بخیر...

     اواخر تابستان 63بود. سنش کم بود اما قد وقامتی بلند داشت. به زحمت فراوان مادرش را راضی کرد،ساکش رابست و خودش را به بسیج رساند و به همراه چند نفر از اهالی روستا با مینی بوس خودشان را به پادگان امام حسین (ع)رساندند...

    فضای ملکوتی و معنوی اعزام نیرو به جبهه ،شور وشوق را در نگاه هر کسی نشانده بود .چشم ها لبخند می زدند ویک آن، خنده از روی لب بچه هایی که از گوشه وکنار استان آمده بودند تا به مناطق عملیاتی اعزام شوند، دور نمی شد. شب را در یکی از سوله های پادگان ،در کنار بچه هایی از شهر های کازرون قادراباد ،اقلید وخرم بید، گذراند.

     صبح زود بعد از نماز و خوردن صبحانه به صف ،یکی یکی سوار اتوبوس شدندو راه پرپیچ وخم جنوب را با آرامشی همراه با انتظاری لذت بخش، برای رسیدن به جبهه طی کردند .

      شب هنگام ،بعد از گذشت چند ساعت، اتوبوس جلو دژبانی پادگان ایستاد.پلاک 49سرش را از شیشه بیرون برد. روی تابلو کوچکی کنار خاکریز،نوشته بود:دژبانی قرار گاه نوح نبی (ع).

     قرار گاه نوح نبی ،در منطقه عملیاتی حصر آبادان ،کنار رود کارون قرار داشت .جایی آشنا ودوست داشتنی به نظر می آمد.جلو مسجد قرارگاه ،به صف شدند وکسی آمد که به او برادر می گفتند ،جلو همه ایستاد و بچه ها را تقسیم کرد .سهم پلاک49 شد انتظامات قرارگاه.به همراه برادر نبی ،از بچه های خرم بید به قلعه ی نگهبانی کنار رود کارون رفت .

    برجی به ارتفاع 10،12متر که ده نفر از بچه ها ی رزمنده در آن ساکن بودند .شب خیلی زود از راه رسید ونوبت نگهبانی او شد .

به همراه چند نفر از بچه ها و آقا نبی پاس بخش قرارگاه سوار جیپ شدند و به سوی جایگاه نگهبانی حرکت کردند.


     لباس ساده ی بسیجی به تن همه ی آنها زیبا بود . آخرین سنگر نگهبانی نصیب او شد .دورترین نقطه از قرارگاه .کنار رود کارون.

آقا نبی از جیپ پیاده شد .او هم. چند قدمی به سوی کارون رفتند. به سنگری رسیدند.هوا تاریک وظلمانی بود.به آسانی بیشتر از دو متر را نمی شد دید.اسلحه کلاش را از بسیجی که نگهبان آن سنگر بود تحویل گرفت .آقا نبی آخرین توصیه ها را کرد :

   - جای حساسیه .هرآن احتمال داره غواص های عراقی از آب بیرون بیان .مواظب اطرافت باش .خواب نری .اسلحه ناموسته ...

    ترس به دل پلاک 49رخنه کرد .قبل از آمدن به جبهه برای رفتن به دستشویی هم مادر را صدا می کرد .تازه توی دستشویی هم آواز می خواند و گه گاهی مادر هم از بیرون باید جواب او را می داد .با همه ی این اوصاف باز هم می ترسید واطرافش را می پایید.از تاریکی وحشت داشت .

     آقا نبی و بسیجی سوار جیپ شدند و به آرامی از سنگر دور شدند .تا وقتی که نور چراغ خطر عقب ماشین را می دید دلش قرص بود اما با گم شدن ماشین در پشت اولین خاکریز،وحشت به دلش راه پیدا کرد و افکار عجیب و غریب از هر سو به او شبیخون زدند .

        از تنهایی به جان آمده بود .احساس می کرد عراقی ها از آب کارون در حال نزدیک شدن به او هستند و دور تا دور او را محاصره کرده اند. پشت سرش مور مور می شد . احساس می کرد الان کسی از پشت سر او را می گیرد . یک مرتبه به عقب بر می گشت . ترس خیال رفتن نداشت .تازه کسی را پیدا کرده بود که او را دست بیا ندازد. پلاک 49رفت و گوشه ی سنگر روی گونی پر از خاک نشست . اسلحه اش را در آغوش کشید وچشمانش را بست شاید از دست این افکار ترسناک راحت شود . اما فرقی نمی کرد .

     از آمدن پشیمان شد . خیلی زود :

    - نونت کم بود ..آبت کم بود .جبهه اومدنت چی بود .آخه بدبخت تو که برا یه دستشویی رفتن باید چند نفر رو همراهت می بردی ،آخه به تو چه جبهه .جبهه مال آدمای نترس و شجاعه.مثل هاشم ، مثل صدرالله ،مثل ...   

    صدایی می آمد ...کلش ...کلش .صدا نزدیک بود .

   -عراقیه ...حتما غواصه ...اومده کلک منو بکنه ...کارم تمومه.

 

    سرش را آرام آرام از سنگر بالا آورد .اطرافش را نگاه کرد .کمی دورتر از او کسی می آمد .به دست راستش چراغ بادی بود ودر دست چپش آفتابه ی قرمزی گرفته بود .شلوار کردی به پا داشت .

دمپایی سفید رنگی هم به پا یش بود .

  -لا کردار .فکر کردی من خرم .این جوری اومدی که من شک نکنم .فکر کردی نمی فهمم عراقی هستی ...

  گلنگدن را کشید .دستش را روی ماشه گذاشت .با تمام قوا همه ی خشم وترسش را یک مرتبه از گلو به بیرون پرتاب کرد :

  -ایست .همون جا که هستی وایس وگرنه می کشمت.

    فرد ناشناس اهمیتی به ایست او نداد و همچنان به راه خود ادامه داد.

پلاک 49 این بار با شلیک چند گلوله سکوت دشت حصر آبادان را پاره کرد و گفت :

  - به خدا اگه وای نسی میکشمت .

ناشناس ایستاد .... چیه ..چیه خودی هستم .

 -غلط کردی . فکر کردی مثل خودت خرم . این اطراف تا شعاع 500متر خودی وجود نداره .دستا بالا .

- کی گفته تا 500متر این اطراف خودی نیست ؟از بچه های جهادم .

 - من این حرفا حالیم نیست . اگه می خوای زنده بمونی دستا رو ببر بالا و گرنه خونت پای خودته .

   ناشناس دستش را بالا برد . نور چراغ بادی حالا صورتش را روشن کرده بود . این صورت دوست داشتنی به عراقی ها نمی برد.باد موهای شلالش را پریشان کرده بود و به آرامی بر گرده ی دشت می پیچید و به سوی خرمشهر می رفت.ظلمت و تاریکی شاه بیت غزل آن شب بود .

  -حالا کجا می ری؟

 - دستشویی .

 - دستشویی !مگه جا قحطه که حتما باید از کنار سنگر من رد بشی.    تو دشت به این فراخی جایی برای دستشویی تو پیدا نمی شد؟

    ناشناس دستش را پایین آورد وگفت:آخه بعضی مواقع میام با برادر حسن می شینیم حرف می زنیم .امشب هم اومدم گفتم شاید باشه ...ولی این جوری شد .

   پلاک 49هنوز به او اطمینان نداشت .فکر می کرد شاید کلکی در کار باشد.

   - ولی من مطمئن نیستم .اگه خودی هستی بگو ببینم اهل کجایی؟

  - شیراز .

  - کجای شیراز ؟

  - دروازه سعدی ...کوچه بهارسون.

     پلاک 49 این بار اطمینان کرد واز او خواست نزدیک تر بیاید.

ناشناس که جلو آمد ،سلام علیکی کرد ،دستش را به نشان دوستی دراز کرد . پلاک 49 با تردید دستش را گرفت . لبخندی زدند وهر دوروی بلندی سنگر ،روبروی کارون نشستند.بعد از چند  دقیقه گویی سال ها هم دیگر را می شناختند .از شیراز گفتند ،از دروازه سعدی ،از کوچه های بهارستان و بازار وکیل.

   نور چراغ های خطر جیپ آقا نبی از دور سو سو می زد .ناشناس برخاست خداحافظی کرد ورفت . آقا نبی،به همراه بسیجی جوان و قد بلندی آمد .پلاک 49 اسلحه  کلاش را به او سپرد و رفت و روی صندلی جلو ،کنار پاس بخش نشست .جیپ چند بار عقب جلو کرد و راه بازگشت به قرارگاه را در پیش گرفت . از سنگر که فاصله گرفتند ،پلاک 49یادش آمد که اسم ناشناس را نپرسیده است ...

 

پایان

      اكبر کریمی خرمی 


 
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
امكانات جانبی