تبلیغات
مجله پایداری سرو سرخ ((کانون دانش آموختگان ادبیات پایداری فارس)) - روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم
مکان تبلیغات متنی شما
درباره ما
آخرین مطالب
لینکستان
آمار سایت
 
مکان تبلیغات شما مکان تبلیغات شما Create your flash banner online in 5 step

چرا اغلب آدم ها فکر می کنند دیوار حرف زدن بلد نیست؟ چرا فکر می کنند وقتی با دیوارحرف بزنند، جوابی نمی شنوند و هرگاه کسی جواب حرفشان را نم ی دهد، به کنایه می گویند مگر با دیوار حرف می زدم؟ اصلاً این طور نیست. اتفاقاً بعضی دیوارها یک سینه سخن دارند. از آدم هایی که دیده اند، از اتفاقاتی که جلو چشمشان رخ داده، از زخم هایی که بر آنها وارد شده، از مرهم هایی که بر این زخم ها گذاشته شده، از کهنگی و دوباره نو شدن و ... ولی کو شنونده خوش ذوقی که بتواند حرف های دیوار را بشنود؟ من یک دیوار هستم با سینه ای پرخاطره از تلخ تلخ تا شیرین شیرین، حدود سی سال سن دارم. شاید کمی بیشتر، دیگر تاریخ دقیقش از یادم رفته. وقتی اتفاقات زندگی خیلی زیاد باشند، طول عمر خیلی بیشتر به نظر می آید. انگار صد سال عمر کرده ام.

من در آبادان به دنیا آمدم، در ساختمانی چهارطبفه به نام پرشیان هتل. " پرشیان" همان فارس خودمان است. منتهی آن وقت ها که انگلیسی ه در آبادان جا خوش کرده بودند، زبان مردم آبادان ملغمه ای از فارسی و عربی و انگلیسی بود. خیلی چیز ها اسم خارجی داشتند، یکی هم پرشیان هتل.

هتل را یکی از شرکای غلامرضا پهلوی به اسم حسن عرب ساخت که وقتی دوستان نفتخوار دربار از آن سر دنیا به آبادان می آیند، هتلی باب طبع برای اقامت داشته باشند. من آن دیوار خوش اقبالی بودم که بین اتاقهای شماره 101 و 102 مشترک بود. دو اتاق در گوشه دنج طبقه اول.

از رفت و آمدهایی که می شد، هیچ دل خوشی نداشتم. مخصوصاً آن که در نزدیکی من جای دیگری هم ساختند که اسمش را کلوپ شبانه گذاشتند و سر و صداهای ناهنجار شبانه اش، آرامش را بر من و دوستانم حرام کرد.

روزگار با این سختی می گذشت تا این که اعتراض مردم به این صداهای ناهنجار که چهار گوشه این مملکت را پر کرده بود، به ثمر نشست. صاحب پشیان هتل فرار را بر قرار ترجیح داد و ما به بزرگترین آرزوی زندگی دیواریمان رسیدیم.

دیگر نه منظره نازیبایی چشمانمان را آزار می داد و نه صدای گوشخراشی مزاحم ما بود. مدتی به این منوال گذشت تا این که......

باز هم صداهای نا هنجار، سکوت آرامش دیواری مرا بر هم زد. این بار صدای هواپیماهای جنگی، بمب، توپ، تانک و خلاصه صدای گوشخراش جنگ و تجاوز. من در گوشه امنی بودم و زیر پایم محکم بود و از معرکه نسبتاً دور.

اما نگران آنانی بودم که در زیر دیوار های سست فقر زندگی می کردند و هر لحظه در حول و هراس آواری که شاید بر سرشان بریزد. در همین زمان بود که اتفاق بسیر مهمی در زندگی ام رخ داد. به عبارت صحیح تر مهمترین اتفاق زندگی ام همان اتفاقی که باعث شد خوش اقبالی ، حساب مرا از حساب همه دیوار های دیگر هتل جدا کند. فکرش را بکنید در کشاکش دلهره و اضطراب مردم شهر ، اسم من ، اسم یک دیوار ، در تاریخ به ثبت رسید.من برای خودم شخصیتی تاریخی شدم. چرا؟

داستان از این قرار است که وقتی مقاومت چهل و پنج روزۀ مردم خرمشهر به آخر رسید و مدافعان شهر را به سوی آبادان ترک کردند یک بزرگ مرد بی ادعای تاریخ ساز پرشیان هتل را به خاطر استحکام ساختمان و فاصلۀ نسبی از کانون حملات دشمن به عنوان مقر فرماندهی دفاع از آبادان انتخاب کرد. او با یارانش از خونین شهر به آبادان هجرت کرد و برای دفاع از آبادان ساختمان پرشان هتل سابق را به عنوان پاگاه سپاه خرمشهر برگزید. در این اوضاع و احوال از بین همۀ اتاق های هتل همای سعادت بر شانۀ اتاق های 101 و 102 که در طبقۀ اول امن تر از بقیۀ ساختمان بودند نشست و به این ترتیب یکی از این دو اتاق به محل زندگی و دیگری به مقر فرماندهی او تبدیل شدند. در این زمان بود که من با یکی از با یکی از بزرگترین انسان های تاریخ همخانه شدم . بزرگمردی که کم حرف می زد و زیاد کار می کرد. در سن جوانی نقشه های جنگی را به مثابۀ فرماندهان با سابقۀ جنگی طراحی می کرد. بارها شاهد بودم که موقع نماز افراد از یکدیگر سبقت می گرفتند تا پشت سر او جایی برای خو پیدا کنند. هر چند در نمازهایی که نیمه شب می خواند دست احدی به او نمی رسید و من تنها شاهد این اتفاق زیبا بودم.

فقط می توانم ظاهر رفتارهای او را توصیف کنم. چون پی بردن به کار آنها در فهم دیواری من نمی گمجد. هرچند که این روزها دیگر تفاوت چندانی میان بینش بعضی آدمها با فهم دیواری خودم قائل نیستم. ازهمین اتاق تاریخ سازم می گفتم. او شأن و مقامش از همۀ کسانی که آنجا زندگی می کردند بالاتر بود. اما همیشه پائین اتاقم می نشست. آخر همه غذا می خورد و تلاوت قرآن ش هیچ شبی ترک نمی شد. آه چه نوایی داشت صدای تلاوت او به هنگام غرق شدن در دریای کلام الهی. ای کاش مرا همچون دیوارهای عالی قاپو ساخته بودند تا صدای او را در خودم ضبط می کردم و تا ابد هرگاه شما به دیدارم می آمدید؛ طنین صدای او را به شما تقدیم می کردم و شما نیز در خوشبختی من سهیم می شدید.

بگذریم، خاطرات آن روزها را طاقت گفتن ندارم. این قدر بگویم که وقتی روز هفتم مهرماه 60 بعد از عملیات موفقیت آمیز ثامن الائمه و شکست خصر آبادان، به قصد جماران و دیدار مولایش از پیش ما رفت و دیگر بازنگشت. دل های ما همۀ وجود ما ، همچون دیوارهای جنگ زده ، به تمامی فرو ریختند.

القصه زمستان تمام شد و روسیاهی به زغال ماند. جنگ تمام شد و آنان که فقط به فکر راحت و آسایش خود بودند و از غم هیچ خانواده شهید داده ای دلشان به درد نیامد و همه همتشان در مدت هشت سال این بود که چطور پسرانتان را از سربازی معاف کنند و در دوران جنگ شهرها به کدامین نقطه امن پناه ببرند. نصیبی جز شرمندگی نبردند.

ولی من در جایی بودم که مثل مرغ، سر عروسی و عزا سرش را می برند. هنوز با خاطرات هم اتاقی دوست داشتنی ام دلخوش بودم که اصحاب بازسازی آمدند و تصمیم گرفتند پرشیان هتل را با اسم زیبای هتل آزادی بازسازی کنند. تا اینجای کار خیلی هم خوب بود. اما یک جای کارشان بدجوری اشکال داشت.

اشکالی به بزرگی اشتباهی که یک دیوار سست می تواند مرتکب شود. چند نفر از شاگردان و مریدان یار سفر کرده هم آمدند و به آنان گفتند: این دو اتاق هتل، فقط دوتا چهاردیواری نیستند، بلکه خاطره ای مجسم از هشت سال مردانگی و استقامت یک ملت و یادگار روزهای فرماندهی بزرگمردی تاریخ ساز در آبادان و خرمشهر به شمار می آیند. بیایید در بازسازی هتل، حساب این دو اتاق را از دهها اتاق دیگر جدا کنید، آنها را به همین شکل به مثابۀ یادمان دفاع مقدس و آن سردار شهید محافظت کنید.

اما آقایان بازسازی چنان سرشان گرم تأمین اعتبارات بازسازی بود که گویی جز صدای جرینگ جرینگ هیچ نمی شنیدند.

بدون هیچ رحم و مروتی به جان ما افتادند و در این هنگام هویت مرا نیز از من گرفتند و اتاق های 101 و 102 را نیز مثل بقیۀ اتاق ها بزک کردند تا به توریست ها تعارف کنند.

آنان کاری با من کردند که عراقی ها نکرده بودند. الان وقتی می بینم مسافرانی که از زوایای ظریف و مهم دفاع مقدس خبر ندارند، با کفش روی کف اتاقی پا می گذارند که روزگاری او و یارانش سر بر سجده می گذاشتند و اکنون شمار کمی از آنان در میان ما هستند و اکثرشان در مقامی قرار دارند که ما باید خاک زیر پایشان را توتیای چشم کنیم، دلم میگیرد و با عقل دیواری خود، می پرسم من از آن ساختمان های نیمه مخروبه ای که در پاریس و لندن از زمان جنگ جهانی دوم تا بحال نگهداری شده و به عنوان مظاهر مقاومت و افتخار به مسافران نشان داده می شوند، چه چیز کم داشتم؟

شاید آن بنیاد عریض و طویلی که هتل داری و بانک داری فقط یکی دو قلم از محل های درآمد زایی آن هستند، تشخیص داد که نگهداری این دو اتاق توجیه اقتصادی ندارد و ممکن است به ورشکستگی اش! بیانجامد و آن بنیاد دیگر که وظیفه اش حفاظت از آثار و نشانه های دفاع مقدس است، شاید تشخیص داد که بزرگداشت « شهید محمد جهان آرا، شهردار و فرمانده سپاس خرمشهر» وظیفۀ یک نهاد دیگر است و آن نهاد دیگر هم شاید جواب داد که ...

نوشته منیژه شعاعی

 
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
امكانات جانبی