تبلیغات
مجله پایداری سرو سرخ ((کانون دانش آموختگان ادبیات پایداری فارس)) - مصاحبه رجا نیوز با اکبر صحرایی 2مهر91
مکان تبلیغات متنی شما
درباره ما
آخرین مطالب
لینکستان
آمار سایت
 
مکان تبلیغات شما مکان تبلیغات شما Create your flash banner online in 5 step

+ نوشته شده توسط حافظ هفت در دوشنبه سوم مهر 1391 و ساعت 6:51 بعد از ظهر | 3 نظر
گفتگو با اكبر صحرایی نویسنده دفاع مقدس
اگر از شاه دوبی بنویسم روشنفكر حساب می‌شوم!/ ادبیات دفاع مقدس زیرمجموعه ادبیات جنگ نیست/ بعضی‌ نویسنده‌ها بخاطر روحیه لیبرالی از اصطكاك فراری‌اند

گروه فرهنگی: متولد 1339 است ولی اولین كتابش در سال 78 روانه بازار شده است. از این نظر میتوان گفت كمی دیر به جرگه نویسندگان رسمی وارد شده است و البته حالا كه كتابهایی مثل تپه جاویدی یا حافظ هفت را میخوانیم، از این بابت تاسف می خوریم. البته او در فاصله پایان جنگ تا چاپ اولین كتابش به خاطره نویسی درباره دفاع مقدس و چاپ آنها در نشریات مشغول بوده است. صحرایی چندین جایزه ادبی را برای كتابهایش بدست آورده و از همه مهمتر كتاب طنزش با عنوان خمپاره خواب آلود توانسته دل مخاطبان را بدست آورد. انتشار حافظ هفت و تپه جاویدی بهانه خوبی بود تا به مناسبت هفته دفاع مقدس سراغ این نویسنده شیرازی برویم و با او گفتگو كنیم.

در ابتدا مختصری در باره خودتان صحبت کنید که نویسندگی را کی و با چه انگیزه‌ای شروع کردید؟

نوشتن را در جنگ آغاز کردم. در سن نوجوانی و جوانی که به جبهه اعزام شدیم، درگیر دفاع بودیم و بعد از یکی دو سال من خاطره نوشتن را شروع کردم.

اولین بار در چه سنی و چه سالی اعزام شدید؟

تقریباً 17 ساله بودم که وارد جنگ شدم. اواخر 59 و ابتدای 60 بود. بعد هم به تناوب و در مقاطع مختلف به جبهه رفتم و جمعاً سه سال و اندی به شکل مستقیم و بقیه‌اش را هم به صورت غیرمستقیم شرکت داشتم. در جبهه دست به قلم شدم و خاطرات خودم و بچه‌ها را می‌نوشتم. 

خاطرات را به چه انگیزه‌ای می‌نوشتید، از همان موقع قصدتان انتشار آنها بود؟

دفتر ستاد تبلیغات جنگ دفترچه‌هایی را بین رزمنده‌ها پخش می‌کرد تا ...

خاطراتشان را بنویسند. من هم خاطراتم را در آنجا می‌نوشتم، اما خیال نداشتم آنها را چاپ کنم، ولی حدود یکی دو سال آخر جنگ که نوشته‌هایم یک مقدار بیشتر شده بودند، به ذهنم رسید این کار را بکنم، چون فکر می‌کردم شاید زنده نمانم و خاطراتم به روشن شدن گوشه‌هایی از واقعیت‌های جنگ کمک کند. وقتی بچه‌ها اعزام می‌شدند، این‌که در عملیات بعدی یا یکی دو ماه آینده زنده بمانند برایشان مطرح نبود و فضایی ایجاد شده بود که بدون تعارف احساس می‌کردیم شهید خواهیم شد. 
نهایتاً وقتی جنگ به سمت قطعنامه پیش رفت و تمام شد، کم‌کم به ذهنمان رسید که عجب! مثل این‌که زنده ماندیم و حالا وظیفه ما چیست؟ در اینجا بود که ذهنم به طرف نوشتن و چاپ مظلومیت‌های بچه‌های جبهه رفت. وظیفه ابتدایی ما دفاع از کشور و نظام در جبهه‌های جنگ بود، ولی وقتی جنگ تمام شد، حالا به ذهنمان رسید که اتفاقات نابی را که خود من شاهد بسیاری از آنها بودم، بنویسم. در اینجا بود که شروع به نوشتن کردم، ولی هنوز مسئله چاپ آنها به صورت کتاب در ذهنم مطرح نبود.

بعد از جنگ نویسندگی را چطور ادامه دادید؟

همین خاطرات را سامان می‌دادم و معمولاً در مطبوعات چاپ می‌کردم. یادم هست که در هفته دفاع مقدس و گمانم از سال 68 بود که کارهایم را به مطبوعات و روزنامه‌های استانی دادم و اتفاقاً از آنها استقبال خوبی شد و این ایده را به من داد که نثر و زبان من می‌تواند برای خوانندگان مطبوعات جالب باشد. در اینجا بود که کار را گسترش دادم و کارهایم را برای نشریات کشوری فرستادم. یادم هست ابتدا برای دو هفته‌نامه «کمان» که نشریه تخصصی جنگ بود، برای آقای مرتضی سرهنگی و آقای بهبودی فرستادم. اتفاقاً استقبال شد و اولین خاطره‌ام در شماره 4 آن چاپ شد و همین همکاری با دو هفته‌نامه «کمان» و آقای سرهنگی انگیزه‌ای شد که در طول 4 سال 40 مطلب در قالب خاطره و داستان در «کمان» چاپ کردم.

بعد از یکی دو سال کارهایم به سمت داستان رفت، چون احساس کردم که باید این نوشته‌ها را در قالب داستان ارائه و برای ماندگاری از عناصر داستانی استفاده کرد. در این چند سال تجربه‌ای هم کسب شد و من کارها را به سمت داستان بردم و به‌تدریج خاطرات من در «کمان» تبدیل به داستان کوتاه شد.

بعد از آن با تشکیل کنگره سردارها در سال 76 در استان‌ها، از ما دعوت شد که چند کار را برای کنگره سرداران فارس به صورت کتاب انجام بدهیم. مطالبی را که در «کمان» چاپ شده بود، در قالب 2 کتاب سازماندهی و روی زبان و نثر آن کار کردم. اولین کتاب من با نام «کانال مهتاب» شامل 14 داستان کوتاه بود که در سال 78 در کنگره سرداران فارس چاپ شد. یک سال بعد مجموعه داستان «1009» شامل 12 داستان کوتاه در همان کنگره چاپ شد.

كی به سمت طنز نویسی در حوزه دفاع مقدس كشیده شدید؟

در سال 82 به سمت طنز دفاع مقدس رفتم، چون احساس کردم نسل جدیدی که از جنگ دور و با فضای آن بیگانه است می‌تواند از طریق این زبان با حوزه دفاع مقدس ارتباط بهتری پیدا کند. در سال 82 مجموعه داستان «خمپاره خواب‌آلود» را شامل 14 داستان کوتاه طنز چاپ کردم. بعضی از شخصیت‌ها و داستان‌های این مجموعه با هم ارتباط داشتند و در داستان بعدی تکرار می‌شدند. بعد هم تا سال 90، حدود 15، 16 کار من چاپ شدند. الحمدلله کارها مورد استقبال واقع شدند و «خمپاره خواب‌آلود» به چاپ نهم هم رسید. در جاهایی متن تغییر کرد و تصویر به آن اضافه شد.

«خمپاره خواب‌آلود» برای گروه سنی کودک و نوجوان بود؟

بله، از طریق همین کتاب بود که من مقداری وارد حوزه کتاب کودک و نوجوان هم شدم و بعد دو تا کارم در این زمینه چاپ شد و جوایزی را هم برد. کتاب «کاش بزرگ‌تر بودم» که انتشارات علمی فرهنگی چاپ کرد و «شمشاد و آرزوی چهارم» را هم نشر شاهد منتشر کرد که 4، 5 جایزه کشوری، از جمله کتاب فصل و کتاب سال دفاع مقدس و... را برد. نهایتاً الان حدود 22، 23 سال است که دستی به قلم دارم.

بعد از جنگ شغلتان نویسندگی بود؟

خیر، در جنگ به عنوان سپاهی وارد شدم و پس از جنگ هم در سپاه بودم، ولی به دلیل جانبازی، پیش از موعد و در سال 85 بازنشسته شدم و به صورت حرفه‌ای‌تر به نویسندگی پرداختم و الان روزانه حداقل 7، 8 ساعت به نوشتن می‌پردازم.

در حال حاضر کتاب‌هایی در زمینه دفاع مقدس چاپ می‌شوند که خوانندگان را مبهوت می‌کنند. آدم می‌ماند كه چرا تا حالا كسی سراغ این سوژه ها نرفته است؟ در این 22 سال پس از جنگ چه موانعی سبب شدند که این گنجینه‌ها شناخته نشوند؟ چقدر فضای پس از جنگ مانع بود؟ چقدر خود رزمنده‌ها کم‌کاری کردند؟ چقدر نهادهای دولتی و حاکمیتی در این قضیه نقش داشتند؟

این بحث آسیب‌شناسی مفصلی را می‌طلبد، اما به اجمال اشاره می‌کنم. دلایل متعددی دارد. متأسفانه هرچه از جنگ فاصله می‌گیریم، نویسندگان حرفه‌ای ما کمتر می‌شوند. حتی بعضی‌ها از این حوزه خارج شده‌اند، مثلاً آقای کاتب و... .

یکی این مسئله است و یکی هم این‌که در باره جنگ نوشتن، ویژگی خود را دارد و افراد با این مسئله به دو شکل برخورد می‌کنند. بعضی‌ها واقعیت‌ها را همان‌گونه که بوده می‌نویسند، بعضی‌ها می‌خواهند ذهنیت خودشان را از جنگ و دفاع مقدس بنویسند. من فکر می‌کنم کسانی که از ذهن و تخیل خودشان استفاده کردند، اما جنگ را تجربه نکرده بودند، درست ننوشتند و بعضی وقت‌ها چیزهایی را نوشتند که بیشتر به جنگ‌های جهانی اول و دوم و جنگ‌های غیر از ایران مربوط می‌شد و ربطی به فرهنگ دفاع مقدس ما نداشت. ما کارهای متعددی داریم که وقتی بچه‌ها می‌خوانند تعجب می‌کنند. کسانی هم که دستی بر آتش داشتند و در حوزه جنگ بودند، یکی‌یکی متأسفانه به عللی از این حوزه خارج شدند. دلایلش متعددند. یکی آن‌که بدون تعارف دست‌هایشان در جاهایی بسته شد. روی داستان و رمان تجربه‌هایی را انجام دادند، ولی در بعضی جاها برخورد درستی با آنها نشد.

یعنی اجازه تجربه كردن به آنها داده نشد؟

بله. هم افراد و هم متولیان فرهنگی. اینها جدا از هم نیست. مثلاً بحث بر سر این بود که باید دفاع مقدس را خاکستری دید، نه سیاه و نه سفید. این یک بحث تخصصی است و به نظر من سعه صدر ما کم بود که اجازه بدهیم تجربه کنند. اکبر صحرایی وقتی وارد حوزه داستان می‌شود، باید فرم‌ها را جابه‌جا و تجربه کند. حتی ممکن است در چند سال اول تحت تأثیر یک ژانر یا سبک و زبان نویسنده خاصی قرار بگیرد و بعد از چند سال است که به پختگی می‌رسد و زبان و فرم خود را پیدا می‌کند که نهایتاً منجر به خلق یک رمان یا داستان ماندگاری می‌شود و بعد می‌بینیم حضرت آقا می‌فرمایند ما آن‌چنان داستانی که کاملاً در شأن دفاع مقدسمان باشد، نداریم. 

همین داستان‌هایی که مد نظر شما هستند و اشاره کردید که باید با سعه صدر با آنها برخورد می‌شد، جزو داستان‌هایی که واقعیت جنگ ما نبودند، نیستند؟ آیا همین‌ها به داستان‌های تحریفی که اشاره کردید، دامن نمی‌زنند؟

اتفاقاً خود من روی این نوع کارها نقد دارم. من به این اصل معتقدم که فضای جنگ ما با جنگ‌های دیگر تفاوت دارد، چون فرهنگش متفاوت است.

بحث من این است که یک بچه را نگاه کنید. ممکن است وقتی که می‌خواهد راه برود، دائماً زمین بخورد. اگر دائماً دستش را گرفتیم و گفتیم راه نرو، می‌خوری زمین، دستت زخمی می‌شود، پایت می‌شکند، هرگز راه رفتن را یاد نمی‌گیرد. من می‌گویم کل حرکت این دوستان ما صحیح است. چه بسا صحرایی اشتباهات زیادی مرتکب شد و بعضی از آنها را اصلاح کرد، ولی مسئله مهم این است که خروجی ما تبدیل به نویسنده و شاعر بشود. نویسندگان و شاعران ما همیشه ذاتی هستند و خودشان نویسنده می‌شوند. این خروجی اشکال دارد. شما چطور خروجی مهندس و دکتر از دانشگاه دارید، اما برای نویسندگی ندارید؟

اصلاً امکان چنین کاری وجود دارد؟ آیا می‌توان از یک سیستم آموزشی انتظار داشت که یک متخصص ذوقی بیرون بدهد؟ مکانیکی و مهندسی، فن است، اما در نویسندگی، ذوق و استعداد بر تکنیک و فن می‌چربد. آیا این مسیر اشتباهی نیست که اگر در آن بیفتیم با سرعت بیشتری از اصل هنر دور بشویم و در واقع یک‌سری کارشناس شعر و نویسندگی داشته باشیم و نه نویسنده و شاعر؟

در این مسیر باید به تجربه کسانی که این کار را کرده‌اند مراجعه کنیم. وقتی می‌خواهیم هواپیما و ماشین بسازیم، باید برویم و از ابتدا ببینیم چگونه ساخته شده‌اند. باید بررسی کنیم ببینیم در حوزه داستان‌نویسی در دیگر نقاط جهان چه کرده‌اند. نشر سوره کتابی به اسم «درس‌های داستان‌نویسی» نوشته لئوناردو بیشاب چاپ کرده که 500 صفحه است. حدود 200 صفحه کتاب، درس‌های مؤلف در دانشگاه‌های امریکاست. خود ایشان 30 کتاب دارد. گرایش ایشان در دانشگاه‌ها داستان است، خروجی‌ها هم داستان‌نویس هستند و اتفاقاً عمده داستان‌نویسان آنها از دانشگاه‌ها فارغ‌التحصیل شده‌اند. بله، سطحی را در نظر می‌گیرند تا کسانی که ذاتاً داستان‌نویس هستند وارد این رشته بشوند، ولی همان‌هایی هم که استعداد دارند و ذاتاً نویسنده‌اند، باید تحت آموزش قرار بگیرند.

این‌طور نیست که ما یک اطلاعیه بدهیم و عده‌ای بیایند و دروسی را بگذرانند و شاعر و نویسنده بشوند و بروند. شعر، طبع می‌خواهد. البته این آموزش باید از دبستان و حتی مهدکودک و کودکستان آغاز شود و نهایتاً رشته‌ای ایجاد شود که کسانی که مستعد هستند، خود به خود وارد این کانال شوند و کار را به شکل آکادمیک هم یاد بگیرند و سرعت پیشرفتشان بیشتر شود. این باید در آن نقشه راه تعریف شود که چگونه و چه کسانی می‌توانند این گرایش‌ها را انتخاب کنند و وارد این رشته‌ها بشوند.

تا زمانی که نقشه راه و برنامه‌ریزی نداشته باشیم، مشکلاتمان حل نمی‌شود. ما هنوز قانون نویسندگی و نشرمان مال دوره شاه است. بعضی از آنها مال سال 1339 است. تا زمانی که این برنامه را نریزیم که تعریف درستی از همه چیز بدهیم، نه نویسنده حرفه‌ای خواهیم داشت و نه ناشر حرفه‌ای.

 آیا مشکل ما فقط نویسنده است؟

خیر، مخاطب و کتابخوان و کتابفروش و ناشر ما هم هستند. تعارف که نداریم. در شهرستان‌ها این مسئله بارزتر است. بسیاری از ناشرها دارند نویسنده‌ها را دور می‌زنند. در شیراز اگر ده تا نویسنده داشته باشیم، پنج تای اینها به خاطر این‌که ناشران با آنها برخورد غیرحرفه‌ای و کاسبکارانه کرده‌اند، با همان کتاب اول، از عرصه نویسندگی فرار کرده‌اند، چون ما در نشر هم قواعد و ضوابط مشخصی نداریم. حق تألیف، حق کپی‌رایت، حق تبدیل اثر به فیلم و... همه نامشخص هستند. فقدان مهندسی فرهنگی‌ در این حوزه، منجر به این شده که کار ما هم مثل اغلب حوزه‌های هنری مبتنی بر ابتکار شخصی باشد و برنامه‌ریزی شده نباشد و فقط به صورت جرقه‌ای باشد.

در برخی محافل ادبی روشنفكری این دید حاكم است كه اگر کسی از دفاع مقدس یک دید خاکستری همراه با درد و بدبختی و جنگ جهانی ارائه ندهد، او را نویسنده دولتی و حکومتی می‌نامند، ولی اگر جنگ را رد کردید، می‌شوید نویسنده روشنفکر و اگر واقعیت جنگ را گفتید که بخش اعظم آن فضای فرهنگی غنی آن است، انگ حکومتی بودن به شما می‌خورد. شما که در این فضا بوده‌اید، آیا با چنین نگاهی برخورد داشته‌اید؟

دقیقاً به همین دلیل معتقدم نقش نویسنده‌های دفاع مقدس نسبت به سایر نویسندگان مهم‌تر و مشکلاتشان مضاعف است. یعنی ما باید دو خاکریز را تسخیر کنیم، یکی همان خاکریز نویسندگی و تثبیت خودمان در جامعه، دیگری هم خاکریز پاک کردن این انگ. البته این فقط مربوط به دفاع مقدس نیست. شما هم در مورد نظام در هر حوزه‌ای بخواهید کاری کنید، متهم به حکومتی بودن می‌شوید. اتفاقاً من در کتاب «حافظ 7» به پرسش شما پاسخ داده‌ام و در این درددل من در آن کتاب بود.

من هم به همین دلیل پرسیدم.

جعفر در آنجا به پانوسیان می‌گوید: «اگر من از شاه دبی، از بوش و از فلان شاه خارجی بنویسم یا در باره‌اش مصاحبه کنم، روشنفکر حساب می‌شوم، ولی اگر از مملکت و رهبر خودم بنویسم، انگ حکومتی می‌خورم؛ حتی اگر شاه دبی از ما دعوت کند، با کله می‌رویم، ولی اگر در نظام، وزیری یا کسی در این نظام از ما دعوت کرد، می‌شویم حکومتی».

این مشکل فرهنگی فقط در حوزه ادبیات نیست، بلکه در هنر وجود دارد. پاسخ این پرسش هم خیلی واضح است. من اغلب به دوستان می‌گویم به هالیوود نگاه کنید. یک فیلم که جایزه اسکار برده باشد، پیدا کنید که سفارشی نبوده باشد. اتفاقاً به نظر من ارزش یک نویسنده حرفه‌ای این است که کارش سفارشی باشد، یعنی کارش آن‌قدر تثبیت شده باشد که پیشاپیش به او سفارش بدهند. وقتی کسی از مرحله حرفه‌ای می‌گذرد، برای کارهایش صف می‌‌کشند. از انگ نباید ترسید.

من وبلاگی داشتم که اسمش را گذاشته بودم «داستان جنگ». اخیراً آن را تبدیل به «داستان دفاع مقدس» کرده‌ام، چون در کارگاهی که در شیراز برای دوستان گذاشته‌ام، به آنها گفته‌ام با صدای بلند اعلام کنید که ما افتخار می‌کنیم که داستان دفاع مقدس می‌نویسیم. این تعارفی است که خود ما بچه‌ مسلمان‌ها با هم داریم که هنوز نمی‌دانیم باید بگوییم جنگ یا دفاع مقدس؟ هنوز تکلیفمان با خودمان معلوم نیست و همین دودلی به همین ایده‌ای که شما مطرح کردید و مخرب هم هست، کمک می‌کند. ما باید با صدای بلند بگوییم و افتخار هم کنیم. اتفاقاً دفاع مقدس ما ویژگی‌هایی دارد که قابل ارائه به ادبیات جهان است.

کاشف دفاع مقدس، کشور ایران در این 8 سال جنگ بوده است. یعنی ما در ادبیات جنگ جهان، ادبیاتی به نام دفاع مقدس ایجاد کردیم. آلمان، روسیه، انگلیس و... شاید ادبیاتی به نام ادبیات پایداری داشته باشند، ولی آنها هم به تعبیری همان ادبیات جنگ هستند، ولی چیزی به اسم دفاع مقدس وجود نداشته است.

یعنی شما ادبیات دفاع مقدس را زیرمجموعه ادبیات جنگ نمی‌دانید و چیز جدایی می‌دانید؟

به اعتقاد من اصلاً اینها دو مقوله متضاد و متقابل هستند. متأسفانه نه‌تنها ناشرهای ما که منتقدین ما هم همین مشکل را دارند. مقالات حتی بهترین منتقدان ما را بخوانید، می‌بینید که خود آنها هم بین واژه‌های جنگ، پایداری، مقاومت، دفاع مقدس و... مانده‌اند. من شخصاً بعد از بیست و چند سال کار نوشتن به این نتیجه رسیده‌ام که تعریفی که آقای مجتبی شاکری از دفاع مقدس و جنگ می‌کند، تعریف جامع‌تری است و اتفاقاً دفاع مقدس می‌تواند مقابل جنگ باشد.

اگر ما می‌گوییم جنگ پلید است و نباید بگذاریم اتفاق بیفتد، درست است، ولی دفاع مقدس دقیقاً در مقابل جنگ و ابزاری است برای این‌که جنگ به وقوع نپیونددد. دفاع مقدس ابزار مناسبی است که از جنگ جلوگیری می‌کند و این دو تعریف متضاد، متناقض و متفاوت و کاملاً مغایر یکدیگر است.

آخرین کتاب منتشر شده شما «حافظ 7» است یا بعد از آن كار دیگری هم بوده است؟

حافظ هفت در سال 90 منتشر شد. بعد از آن مجموعه داستانی هم از زنان فارس در دفاع مقدس داشتم. منتخبی از بهترین داستان‌های زنان دفاع مقدس بود که فکر می‌کنم فصل اول «شلیک به دنیای من» بود که بعد به «ماه عسل قطبی» تبدیل شد. حدود 20 داستان است که عمدتاً جوایز کشوری را بردند. همه داستان‌ها را خانم‌ها نوشته‌اند که من آنها را گردآوری و ویرایش و آماده چاپ کردم و فکر می‌کنم چند ماه پیش در نشر شاهد چاپ شده باشد. این آخرین اثر من است که در نوع خود ابتکار جدیدی بود که نویسنده‌های داستان‌های یک کتاب کلاً خانم‌ها بودند. 

چه شد که «حافظ هفت» را به صورت سفرنامه‌های متداول ننوشتید و به سمت این قالب رفتید؟ شما این کتاب را سفرنامه داستانی می‌دانید؟

وقتی پیشنهاد کار را به من دادند، شرطم این بود که رمان بنویسم و معتقد بودم که آقای امریخانی در سفر سیستان، سفرنامه را نوشته بود و اتفاقاً آقای بایرامی و چند تن دیگر از دوستان تکرار کردند و کارشان سخت بود و اگر دقت کرده باشید، کارهای بعدی چندان مطرح نشد. یکی از ابزارهایی که رضا داشت و دیگران نداشتند، ابزار نو بودن و اولین بودن بود و توانست با نثری که خاص خود اوست، این کار را نشان بدهد و به بالای چاپ بیستم هم برسد، اما بعد از آن هر یک از دوستان این کار را کردند، چندان موفق نبودند.

حتی اگر سفرنامه یزد را که آقای سالاری نوشته‌اند، ببینید متأسفانه مخاطب را جذب نکرد و کتاب در چاپ اول ماند. بنابراین تصور من درست بود و به همین دلیل من کار را به سمت رمان بردم. کار سختی هم بود، چون مستندات من از آقا، یعنی از کسی بود که یک حرف را هم نمی‌توانستم پس و پیش بگذارم و شاید هم کار در همین مرحله ماند تا تأییدش را گرفت.

خط داستان این كار چطور به ذهنتان رسید؟

از چند سال پیش دو شخصیت در ذهن من شکل گرفته بودند که یکی روشنفکر بود و همان دغدغه‌های خود من در شیراز را داشت، چون زیاد با اینها سروکار داشتم و حتی تا چندین سال با هم کار می‌کردیم.

می‌دانید که در حوزه دفاع مقدس، رمانی نداریم که بر اساس مستندات محض باشد، ضمن این‌که باید قدرت و ابزاری می‌داشتم که می‌توانستم به کل مسائل انقلاب رجوع کنم. «حافظ هفت» یک سفرنامه نیست، بلکه یک رمان است و سفرنامه گوشه‌ای از این رمان است و می‌بینید که به زندگی آقا فلاش‌بک می‌خورد، به جبهه می‌رود، شخصیت‌ها باز می‌شوند، در باره مسائلی چون ایثار و شهادت و شهر شیراز و فرهنگ مطرح حرف زده می شود. این بیشتر یک رمان انقلاب اسلامی است.

قبول دارید آنطور كه لازم است روی این كتاب تبلیغ نشده است؟

این‌که چرا سوره مهر در باره این کتاب تبلیغ نمی‌کند برای خود من هم جای سئوال دارد. آقای رهگذر وقتی فهمید که در ظرف یک سال 5 تا چاپ خورده است، تعجب کرد که چرا روی کتاب کار نمی‌شود، ولی متأسفانه در باره آن هیچ تبلیغی نشده است. حتی در نمایشگاه کتاب هم این کتاب مهجور ماند، با اینكه کتابی در 600 صفحه در عرض یک سال 5 تا چاپ خورد. این نشان می‌دهد که کتاب مخاطب خودش را پیدا کرده است. دوستان می‌گفتند تک‌فروشی در قم 500 تا بوده است.

به اعتقاد من اگر در کنار تاریخ شفاهی، روی رمان و داستان کار نکنیم، در آینده دچار مشکل می‌شویم. 

چیزی هم که جای آنها در فیلم‌ها و کتاب‌های رمان ما خالی است، پرداختن به شخصیت‌ها و اتفاقات واقعی در قالب داستان است، یعنی مثلاً اسامی‌ای که شما در کتابتان آورده‌اید، از جمله گلشیری و منوچهر آتشی و... در ادبیات ما نیست. در سینمای داستانی ما انگار نه انگار شهیدی به نام آوینی وجود داشته است. البته در سینمای مستند و یا زندگی‌نامه نویسی چنین چیزی داریم و به مکان‌ها و آدم‌ها اشاره می‌کنیم، ولی در رمان و آثاری که تخیل در آن راه دارد، از این نوع مسائل امساک می‌کنیم. حتی اول فیلم و کتابمان می‌نویسیم که تمام شخصیت‌ها غیرواقعی هستند، یعنی حتی اصرار داریم که کسی این تناظر را برقرار نکند، ولی شما در کتابتان از آتشی و گلشیری نام می‌برید. آیا نبود این مسئله را ضعف می‌دانید؟ به نظر شما چرا این‌گونه است؟ وارد کردن این آدم‌ها در فضای داستان چقدر می‌تواند مفید باشد؟

گاهی اوقات منِ نویسنده برای این‌که بگویم کارم خیلی تخیلی بوده است و از ذهنم استفاده کرده‌ام، یک چیزهایی را کتمان می‌کنم با این تصور که به کار کمک می‌کند. اتفاقاً نظر من عکس این است.

نویسنده ما می‌خواهد هر جور که شده به خواننده القا کند که اینها همه زاده فکر من است، بنابراین از واقعیت‌های زندگی و مستندات فرار می‌کند، درحالی که باید با همین واقعیت‌ها و مستندات زندگی کرد. من معتقدم هیچ رمانی نیست که این‌گونه نباشد.

بحث من این است که اتفاقاً این باید یک نکته مثبت تلقی شود که شخصیت‌های واقعی را بیاوریم. شخصیت‌های داستانی ما مابه‌ازاهای واقعی داشته‌اند و دارند، بنابراین هر کسی بخواهد از مستندات فرار کند، از خودش فرار کرده است. من معتقدم منبع اصلی الهام داستان مستند است. سنگ اورانیوم ما در داستان، مستندات و تاریخ شفاهی هستند. اورانیوم خود داستان است که به مرحله نهایی می‌رسد.

این دور شدن از مستندات و تاریخ شفاهی و کتمان کردن‌ها نه‌تنها فایده ندارند که تحریف می‌کنند. اتفاقاً نه در «حافظ هفت» که در سایر کتاب‌هایم هم از شخصیت‌های واقعی استفاده کرده‌ام. به نظر من این یک جور خودبینی است که فکر می‌کنم اگر کمتر از واقعیت‌ها بنویسم، بیشتر به من می‌گویند نویسنده.

یک دلیلش نمی‌تواند این باشد که هنوز طیف هنرمند ما به آن پختگی نرسیده‌اند که از بیان قضاوتشان در باره اتفاقات و افراد ترس نداشته باشند؟ شاید نویسندگان و فیلمسازان ما می‌ترسند که نظر خود را بگویند.

قطعاً این هم می‌تواند یکی از دلایل باشد، چون وقتی اسم اشخاص را می‌آورید، تبعات دارد. اتفاقاً در «تپه جاویدی» هنوز که هنوز است در شهر و شهرستان مشکل دارم و حتی به شکایت تهدید شدم. اسم آوردن کار را سخت‌تر می‌کند، قضاوت پیش می‌آورد. بعد یک‌سری طرفدار و مخالف پیدا می‌کنید که بیشتر به سمت مخالفت می‌روند. دلایل دیگری هم وجود دارند که شاید الان فرصت بحث در باره آنها نباشد. من خودم برخی از اینها از جمله «کافه هدایت» را در حافظ هفت آورده‌ام و کسانی که اهل شیراز هستند و می‌خوانند، دقیقاً این مکان در ذهنشان می‌آید. 
ولی به نظرم اگر نویسنده بخواهد حرفه‌ای عمل کند، نباید به این چیزها اهمیت بدهد و اتفاقاً همین چیزها باعث می‌شوند که همان مخالفان هم بروند و کتاب را بخرند و بخوانند و این درباره «حافظ هفت» اتفاق افتاد.

متأسفانه به دلیل روحیه لیبرالی که در بعضی از دوستان هست، سعی می‌کنند خودشان را از اصطکاک دور کنند تا متهم به حکومتی و دولتی شدن نشوند که اگر نویسنده بخواهد به این مسائل اهمیت بدهد از نوشتن باز می‌ماند. 

یك كم هم درباره كتاب «تپه جاویدی و راز اشلو» كه به قلم شما در انتشارات ملك اعظم منتشر شده است صحبت كنید.

من توصیه میكنم حتما این كتاب را بخوانند. شهیدی هست به نام مرتضی جاوید اشلو که آقای آوینی روی او بحث دارد و امام پیشانی او را بوسیدند. من زندگی‌نامه داستانی او را نوشتم. اتفاقاً جایزه شهید غنی‌پور سال گذشته را هم برد. به نظرم این کتاب کمک بزرگی به تاریخ شفاهی و دفاع مقدس ما کرده است. من مثل «حافظ هفت» مستند و خیال را به هم گره زدم، البته در حد کمتری، چون در مورد شهیدی که در اینجا وجود داشت، خیلی قدرت مانور نداشتم. دوستانی که می‌خواندند و عده‌ای از آنها روشنفکر هم بودند، می‌گفتند: «تخیلت چگونه کار کرده است؟» می‌گفتم: «همه این شخصیت‌ها واقعی هستند». به هر حال از حالت تاریخ شفاهی خارج و به رمان نزدیک شده است.

کد خبر:138642 -


:: برچسب‌ها: مصاحبه رجا نیوز با اکبر صحرایی 2مهر91 , مجموعه داستان «1009» , داستان جنگ»کتاب «کاش بزرگ‌تر بودم»داستان «خمپاره خواب‌آلود» , «حافظ هفت» , مرتضی جاوید اشلو ,
ن : علی رضا کریمی
ت : جمعه 31 خرداد 1392
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What is limb lengthening surgery? شنبه 14 مرداد 1396 02:34 ق.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also
pay a visit this weblog on regular basis to get updated from latest news.
toniaMakler.jimdo.com یکشنبه 8 مرداد 1396 01:42 ق.ظ
great publish, very informative. I wonder why the other specialists of this sector don't understand this.
You must proceed your writing. I'm confident,
you've a huge readers' base already!
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:11 ب.ظ
Thank you for another informative blog. Where else could I am getting that type
of information written in such a perfect manner? I've a venture that I'm
just now operating on, and I have been at the glance out for such info.
manicure سه شنبه 22 فروردین 1396 07:15 ق.ظ
Does your blog have a contact page? I'm having a tough time
locating it but, I'd like to send you an email.
I've got some suggestions for your blog you might be interested in hearing.

Either way, great website and I look forward to seeing it develop over time.
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 09:49 ب.ظ
Hello there! Do you know if they make any plugins to safeguard against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked
hard on. Any tips?
manicure چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:39 ق.ظ
This website truly has all of the information and facts I wanted concerning this
subject and didn't know who to ask.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
امكانات جانبی